استخوان های دوست داشتنی

 

      درون یک کره ی برفی که روی میز تحریر پدرم قرار داشت ، یک پنگوئن بود که شال گردن راه راه سفید و قرمز به گردن داشت .
      وقتی کوچک بودم ، پدرم مرا روی پاهایش می نشاند ، دستش را دراز می کرد و کره ی برفی را بر می داشت . آن را واژگون می کرد و می گذاشت تا تمام برف در بالای آن جمع شود . 

     بعد دوباره به سرعت آن را واژگون می کرد . هر دو نفرمان بارش آرام برف در اطراف پنگوئن را تماشا می کردیم . در این حال با خودم فکر می کردم که پنگوئن آن جا - درون کره ی برفی - تنهاست و برایش نگران می شدم . وقتی این موضوع را به پدرم گفتم ، او گفت :
     - نگران نشو ، پنگوئن درون دنیای بی نقصی به دام افتاده و زندگی قشنگی دارد .

                                                                          آلیس سباد

/ 6 نظر / 8 بازدید
azamusic

به هر حال هم تنها بود و هم زندانی حتی در زیباترین و بی نقص ترین دنیا

شیدا

براي مرگ خود يک بهانه ميخواهم ... يک بهانه ي پوچ عاشقانه مي خواهم ... از غمي ‏که مي داني .. با تو بودنم مرگ ست .. . بي تو بودنم هرگز! .. . اگر بهانه اين باشد .. من ‏بهانه مي گيرم و عاشقانه ميميرم

سوفی

سلام گلم زيبا بود و دوست داشتني ! بهاري باشي مهربون[لبخند][گل]

شیدا

تو باراني من باران پرستم تودريايي من امواج تو هستم اگرروزي بپرسي باز گويم: تو من هستي و من نقش تو هستم

شازده خانوم

وای چه قشنگ اند این برف ها. من هنوز یه دونه دارم. هر وقت تو اوج گرمای استوا دلم هوای برف می کنه بر عکسش می کنم بعد می ذارم نگاش می کنم. یه جوری رویایی اند این برفها.