استخوان های دوست داشتنی
درون یک کره ی برفی که روی میز تحریر پدرم قرار داشت ، یک پنگوئن بود که شال گردن راه راه سفید و قرمز به گردن داشت .
وقتی کوچک بودم ، پدرم مرا روی پاهایش می نشاند ، دستش را دراز می کرد و کره ی برفی را بر می داشت . آن را واژگون می کرد و می گذاشت تا تمام برف در بالای آن جمع شود .
بعد دوباره به سرعت آن را واژگون می کرد . هر دو نفرمان بارش آرام برف در اطراف پنگوئن را تماشا می کردیم . در این حال با خودم فکر می کردم که پنگوئن آن جا - درون کره ی برفی - تنهاست و برایش نگران می شدم . وقتی این موضوع را به پدرم گفتم ، او گفت :
- نگران نشو ، پنگوئن درون دنیای بی نقصی به دام افتاده و زندگی قشنگی دارد .
آلیس سباد
بهار
دوباره گل های زرد وطلایی آبشار طلایی از روی دیوارها سرک کشیدن
عمر کوتاهی دارن ،
انگار فقط میان که بگن ؛
یک سال دیگه هم گذشت و پرونده ی زندگیت به صفحه های آخرش نزدیک تر شد
پس از زندگیت لذت ببر و عاشق باش
فرصت زیادی نداریم ...

