قافله ی عمر ...
گفتی ؛ قبول کردم ،
اصرار کردی ؛ شک کردم ،
تکرار کردی ؛ یقین کردم دروغ می گویی !
_______________________________________________________________
* اینو از بالای جزوه ی هم کلاسیم _خوشم اومد _ نوشتم !
_______________________________________________________________
یه سال دیگه هم گذشت ؛ و من بزرگ تر شدم ...
تولدم مبارک ...
بدون شرح !
با یه دنیا آرزوهای قشنگ
سال نو مبارک
______________________________________________________________________
کاش بعضی آدما می دونستن که گاهی با یک جمله که به یه نفر می گن - و خودشون تا شب فراموش می کنن - ، با همون یک جمله تمام روز اونو خراب می کنن ...
قابل توجه افراد کم فهمِ فهیم نما ! (که احتمالا هیچ وقت اینو نمی خونن !) 
بازم سلام !
سلام ، خب من برگشتم . بعد از یک غیبت 7 ماهه ! وای چقدر زیاد ! باورم نمی شه ! می دونم خیلی از خواننده هامو از دست دادم و حتی بعضیا لینک وبلاگمو از صفحه شون پاک کردن ، و البته یه سری از دوستان هم لطف داشتن و جویای حالم بودن که همین جا ازشون تشکر می کنم ؛ اما به هر حال من برگشتم . به این چند ماه نیومدن نیاز داشتم ، هر چند انگیزه ی اولم درس خوندن بود ( که خب اون طور که انتظار داشتم نتونستم بخونم) اما این چند ماه اونقدر پر ماجرا بود که اگه بخوام به اون وقایع بپردازم باید عنوان " دلخوشی های کوچک " رو به " خاله زنکی های نه چندان کوچک" !!! تبدیل کنم و چون رسالت ! من این نیست (
) از این کار صرفه نظر می کنم .
البته باید بگم که یک بار تصمیم داشتم آپدیت کنم اونم به مناسبت زنده شدن زاینده رود - که در روزهای پر از غم و ناامیدی به مردم اصفهان عجیب چسبید و این حسّو شاید جز کسانی که هر روز عادت به دیدن رودخونه دارن درک نکنن _ اما سرعت افتضاح اینترنت منصرفم کرد .
اما خبر این که من (اگه خدا بخواد ) قراره دوباره دانشجو بشم و خیلی خوشحالم ... اونم در رشته ای که خیلی دوست دارم و از انشعابات رشته ی خودمه . حالا این که کدوم دانشگاهه و اینا بماند !! مهم اینه که می خوام به دانشم اضافه شه ... البته چند ماه دیگه نتایج آزمون سراسری اعلام می شه و شاید ... شـــــــــــــــــــــاید منم جزو پذیرفته شدگان باشم ... هر چند با اون طرز درس خوندن بعید می دونم ، اما ... ناامید نیستم . 
_______________________________________________________________________________
پ.ن : تصمیم داشتم این پست رو 2 هفته ی پیش بذارم که به دلیل مشکلات فنی - مسافرتی - خانه تکانی و ... به الان موکول شد !
روز هشتم
روز اول
خورشید آفریده شد .
روز دوم
دریا آفریده شد ... پاهای آدمو خیس می کنه ...باد آدمو غلغلک می ده!
روز سوم
چمن آفریده شد ... وقتی چمن رو می زنی ، فریاد می زنه . باید با مهربونی لمسش کرد ...
روز چهارم
حیوانات آفریده شدند .
روز پنجم
صداها شنیده شد .
روز ششم
انسان ها را آفرید ، در رنگ های مختلف ...
روز هفتم
سکوت بود ... و ابرها را آفرید .
و
روز هشتم
عشق را آفرید ...
__________________________________________________________________
پ.ن ١ : برگرفته از فیلم شاهکار " روز هشتم " .
پ.ن ٢ : گفتم تو این حال و هوا یه یادی از عشق کنیم !
پ.ن ٣ : زاینده رود هم چنان ... دریغ از یک قطره !
بالاخره زنده یا مرده ؟!
تصمیم داشتم این مطلبو چند روز دیگه بنویسم اما این طور شنیده شده (و احتمالا دیده شده) که بالاخره آب داره میاد !! (ما که هنوز ندیدیم!) البته اگه اجازه بدن به شهر برسه و دوباره هوس نکنن ببندند !
در چند (چندین!) ماه گذشته شهر ما چهره ای رو تجربه کرد که از نُه سال پیش که با این چهره ش مردمو شوک زده کرده بود تا به حال بارها به این شکل در اومده بود ، اما در سیکل های زمانی گوناگونی و به طور شدید یا خفیف !
این بار که هم زمان شد با ... (وای ولش کن خسته شدم!!)
خلاصه دیگه کم کم داشت یادمون می رفت که این نوار خشک که شهر رو به دو قسمت تقسیم کرده ، یه روزی یکی از ارکان اصلی شهر بوده و اصلا شکل گیری شهر در این منطقه به خاطر وجود رودخونه ای بود ... رودی همیشه زنده ...
دیگه محو غروبهاش که نمی شدیم هیچ ، سعی می کردیم نگاهمونو ازش بدزدیم . بیشتر از همه دلم برای مرغای دریایی می سوخت که زمستون به چه امید و آرزویی کوچ کرده بودن به این جا و با چه منظره ای رو برو می شدن !
همه از دیدن زنده رود خشکشون متاثر می شدن و تاسف می خوردن ... با خشکی رودخونه ساختونای بی قواره ی بلندی که به طمع داشتن یه دید و منظر عالی رو به رودخونه ، در حاشیه ساخته شده بودن ، زشتی شون بیشتر از همیشه توی چشم می زد ...
اما خب ؛ تو هر شرایط بدی ، نکات مثبتی هم هست !
خشک شدن رودخونه مزایایی هم داشت که البته از چشم ما دور نموند !
مثلا :
دیگه خانواده ها می تونستن از پارک حاشیه رودخونه استفاده کنن در حالی بچه های دلبندشون توی رودخونه می دوند بدون این که خطری مبنی بر غرق شدن تهدیدشون نکنه ! توی چند ماه گذشته هیچ کس توی رودخونه غرق نشد و چشمون به هیچ غریق نجات (نجات غریق؟!) نیفتاد ! کم حُسنی نیست !
بعضی از تابلو ها هم بلااستفاده شدند !

خشکی رودخونه باعث ایجاد مناظر بی بدیلی شد !!
اصلا با خشک شدن رودخونه ما به جای داشتن یه رودخونه صاحب مناظر متنوع و بیشتری شدیم . مثلا هم کویر داشتیم ، هم مرداب ، هم بیشه ، هم باتلاق !

خشکی رودخونه باعث کمک به آثار باستانی شد . چطوری؟! خب خیلی از شهروندان محترم به جای عبور از روی پل های تاریخی خواجو و سی و سه پل ، از پایین پل ها رد می شدند! و این یعنی استهلاک کمتر این بناهای ارزشمند !

خشکی رودخونه باعث صرفه جویی در وقت شهروندان محترم شد . چطوری ؟ خب مردم به جای اینکه مجبور شن چند صد متر تا رسیدن به پل بعدی طی کنند ، به طور میانبر از هر جای رودخونه که می خواستن به سمت دیگه می رفتن ! (البته این مزیت فقط شامل حال عابران پیاده و دوچرخه سواران و موتورسواران محترم بود).

خشکی رودخونه باعث افزایش دوستی ها شد !
فکر می کنین اگه الان این جا یه رودخونه ی درندشت پرآب بود این پرنده ها می تونسن به این مهربونی دور هم جمع بشن؟! نه ! چه بسا خیلی هاشون اینطوری جفت مناسبشونو پیدا کنن !

خشکی رودخونه (البته تا قبل از خشکی کامل ) باعث رونق بازار تفریح سالم و شغل مفید ماهیگیری شد . ماهیای بدبخت با گیر افتادن توی یه آب راکد ، چاره ای جز تن دادن به قلاب ماهیگرا نداشتن !

من یه کاربری پیشنهادی هم برای این وضعیت داشتم . می شد داخل رودخونه زمین های فوتبال برپا کرد . فکر کنین چه حس منحصر به فردی توی آدم ایجاد می شه از بازی توی زمینی که مثلا یکی از دروازه هاش ، دهانه ی سی و سه پل باشه !!
اوقات فراقت کلی از جوونها هم به سالم ترین شکل سازماندهی می شه !

فعلا که امروز خبر رسید آب داره میاد . حیف !
دوباره روز از نو ، روزی از نو !

![]()
آیا ؟!
آیا :
همیـشه سبز می خشکد
همیشه ســـاده می بازد
همیـشه لشــکر انــدوه
به قلب ســـاده می تازد
؟
شب آرزوها
نمی دونم اولین پنجشنبه ی ماه رجب بود شب آرزوها ، یا 13 آگوست ؟!
اما ؛ برای من فرقی نمی کنه کدوم شب ، آرزوها برآورده میشه .
چون ، هر شب " تو" رو آرزو می کنم !
___________________________________________________
مایکل جکسون مُرد !
خدایا ؛ ببخشید ، اشتباه نشده ؟!
ا... اکبر
اللّه اکبر
می شنوم . بغض می کنم . باد می آید . اشک در چشمم یخ می زند ...
اللّه اکبر
زمزمه می کنم . دلم را به تو می سپارم . میان اللّه اکبر هایی که از گوشه گوشه ی شهر شنیده می شود ، خودم را گم می کنم ...
اللّه اکبر
سردم می شود . آسمان را نگاه می کنم . سرخ است . ستاره ای نمی بینم ...
اللّه اکبر
فریاد می زنم . از ته دل . تو را می خوانم . تو را صدا می زنم ...
اللّه اکبر
خدا بزرگ تر از آن است که وصف شود ... قلبم می لرزد ...
اللّه اکبر
_________________________________________________________
نیازی به گاز اشک آور نیست ! چشمان ما مدت هاست می سوزد . نفس ما مدت هاست سنگین است ...
کاش قلب همه می لرزید ...
پریدن !
چه سرنوشت غم انگیزی
که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می ساخت ،
ولی به فکر پریدن بود ...
__________________________________________________
پ. ن : ولی به نظرمن اگه به پریدن نهایی ختم بشه غم انگیز نیست !
__________________________________________________
به اینجا سر بزنید . تکان دهنده بود ...
...
اگه همه چیز از پیش تعیین شده بود ،
اگه قرار بوده نتیجه همین باشه ،
اگه این برنامه فرمایشی بود ،
اصلا چرا در این کشور چیزی به نام رای گیری وجود داره ؟
چرا اسم دموکراسی رو میارین ؟
چرا می گین انتخاب مردم ؟
چرا این همه وقت و هزینه ؟
از اول بگین "باید" این رئیس جم.هور باشه ! اصلا تا آخر عمر !
هر کاری دوست دارین بکنین ،
اما لطفا ما رو احمق فرض نکنین !
لال شوم، کور شوم، کر شوم لیک محال است که من خر شوم!
دیگه رای نمی دم !

